هانتينگتون و بن لادن در كتاب تازه زيباكلام
200178.jpg
از هانتينگتون و خاتمى تا بن لادن: برخورد يا گفت وگوى ميان تمدن ها
صادق  زيبا كلام
انتشارات روزنه
۱۳۸۵


آخرين اثر صادق زيباكلام را در حقيقت مى بايستى نوعى عقب  نشينى از آراى قبلى و يا دست كم اعترافى تلويحى به اشتباه در ارزيابى و تحليل هاى گذشته اش پيرامون پروفسور ساموئل هانتينگتون و نظريه معروف «برخورد تمدن هايش» دانست. در عين حال به نظر مى رسد كه نويسنده به شكل ديگرى دارد همان اشتباه را تكرار مى كند. اين بار نه در خصوص هانتينگتون و نظريه برخوردهايش كه پيرامون سيدمحمد خاتمى رئيس جمهور سابق ايران و نظريه گفت وگوى تمدن هايش. اگرچه كه زيباكلام كتابش را به خاتمى تقديم داشته آن هم به واسطه آنچه كه آن را «دردى كه خاتمى در هشت سال رياست جمهورى اش كشيد» ناميد. حرف بنيادى زيباكلام آن است كه نويسندگان، روشنفكران، صاحب نظران و اصحاب فكر و انديشه در ايران بهاى چندانى به نظريه برخورد تمدن ها نداده و آن را مردود دانستند. او معتقد است كه مخالفت با نظريه برخورد تمدن ها آنچنان در ايران پررنگ شد كه چهار سال بعد از طرح آن خاتمى رئيس جمهور وقت ايران نظريه «گفت وگوى تمدن ها» را ابداع كرد كه درست در جهت نفى نظريه هانتينگتون بود. در اين بخش مى بايستى با نويسنده موافقت داشت.
200190.jpg
واقعيت آن است كه در نيمه نخست دهه ۱۳۷۰ جريان غالب فكرى در ايران در جهت نفى و مخالفت با نظريه برخورد تمدن ها بود. بهترين راه براى درك حال و هواى روشنفكران و صاحب نظران ايرانى در دهه ۱۳۷۰ در قبال نظريه هانتينگتون مقاله خود نويسنده است تحت عنوان: «از پندارگرايى تا واقعيت: بازخوانى مجدد نظريه برخورد تمدن ها». (صص ۶۶-۴۹) در اين مقاله كه زيباكلام آن را به همايش «چيستى گفت وگوى تمدن ها» در سال ۱۳۷۷ ارائه داده به تفصيل دلايل نادرست بودن نظريه برخورد تمدن ها را تشريح كرده است. اما جالب است كه كمتر از هشت سال بعد او در كتاب جديدش عملاً آن استدلال ها را پس گرفته و مى نويسد: «كمتر كسى در سال ۱۳۷۲ كه پروفسور ساموئل هانتينگتون نظريه «برخورد تمدن ها» را مطرح كرد به مخيله اش خطور مى كرد كه آن انديشه چيزى بيش از يك نظريه آكادميك باشد.» (ص۹)
200172.jpg
نويسنده قبل از آنكه به دلايل بازيافت نظريه برخورد تمدن ها بپردازد، به زعم خود تلاش مى نمايد تا در ابتدا تكليف نظريه مخالف يا رقيب آن يعنى «گفت وگوى تمدن هاى» خاتمى را روشن نمايد. او معتقد است كه گفت وگوى تمدن هاى خاتمى در عالم واقعيت نمى توانست راه به جايى برد چرا كه به زعم زيباكلام نظريه خاتمى بيش و پيش از آنكه يك نظريه سياسى، فكرى، معرفتى يا فلسفى باشد، يك «آرمان و آرزو» بود. (ص ۱۳) «گفت وگوى تمدن هاى خاتمى عملاً بدل شد به يك اداره دولتى. يك رئيس، چندين معاون، يك ساختمان شيك و پرهزينه، مشتى كارمند و استاد دانشگاه حقوق بگير و خلاصه كلام يك دستگاه بى حاصل و بى خاصيت با چندصد ميليون تومان بودجه ساليانه. به اين ليست مى بايست يك سرى مسافرت ها و ماموريت هاى علمى بى فايده، نشرياتى بى فايده تر و برگزارى يك سرى سمينارهاى نمايشى و... را افزود.» (ص ۱۳)
200184.jpg
نويسنده از اينجا به بعد سراغ  هانتينگتون، بن لادن و القاعده مى رود. او معتقد است كه تحولات بعد از ۱۱ سپتامبر در حقيقت متبين درستى نظر هانتينگتون هستند. يا به تعبيرى ديگر، واقعيت هاى تحولات عرصه بين الملل بيش از آنچه كه با تز خاتمى همراهى پيدا كنند، صحت نظريات هانتينگتون را نشان مى دهند. از اينجا به بعد است كه كتاب وارد مباحث جدى ترى مى شود. نويسنده سعى دارد تا به كندوكاو بغض و كينه مسلمانان از غرب و بالاخص آمريكا بپردازد. در اينكه با نظرات وى پيرامون «علل رويارويى تمدنى اسلام و غرب چيست؟» مخالف يا موافق باشيم، نكات زيادى را مى توان مطرح كرد. اينكه آيا پاسخ يا پاسخ هاى زيباكلام در مقابل پرسش بالا چقدر درست است يا نه، قابل بحث است. اما آنچه كه يقيناً مى توان اظهارنظر نمود آن است كه نويسنده صورت مسئله را دست كم درست دارد مطرح مى كند. به راستى در عصر جهانى شدن، در عصر غلبه سكولاريسم در بخش عمده اى از جهان، راز و رمز گرايش راديكال به اسلام در جوامع مسلمان در كجاست؟ و آيا به راستى قرن بيست و يكم، قرن رويارويى و پيكار ميان اسلام و غرب خواهد بود؟